غزل شمارهٔ ۲۱۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد
مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد
اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد
ای بسا دل که در آن کوچه به جاه اندازد
نظر زهره کند خنجر مریخ زند
نور خورشید دهد پرتو ماه اندازد
چشم آن ترک سپاهی به هزیمت ببرد
ناوک غمزه چو در قلب سپاه اندازد
گر گواهیش بیارم که مرا زلف تو کشت
حسن او لرزه بر اندام گواه اندازد
تیر هجرم به جگر در زد و اندیشه نکرد
که دلم در پی او ناوک آه اندازد
اوحدی دیده مدوز از رخ او عیبی نیست
گر گدایی نظری بر رخ شاه اندازد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş