غزل شمارهٔ ۲۷۴
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
هزار نامه نوشتم یکی جواب نیامد
به سوی ما خبر او به هیچ باب نیامد
دلم کباب شد از هجر آن دهان چو شکر
ز شکرش چه نمکها که بر کباب نیامد
بیار من که رساند که بی جمال تو یارا
نظر به زهره و رغبت به آفتاب نیامد
شبی چو باد به ما بر گذار کردی و زان شب
دو ماه رفت که در چشم ما جز آب نیامد
محبت تو نگارا چه گنج بود ندانم
که جای او بجزین سینه خراب نیامد
خیال روی تو گفتم شبی به خواب ببینم
گذشت صد شب و در دیده هیچ خواب نیامد
هزار فکر بکرد اوحدی شکار لبت را
ولی چه سود که آن فکرها صواب نیامد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş