غزل شمارهٔ ۳۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را
زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را
یزدان هزار عذر بخواهد ز روی تو
فردا که هیچ عذر نباشد گناه را
نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غم
زیرت که احتیاط نکردیم راه را
دارم گواه آنکه تو کشتی مرا ولیک
ترسم که نرگست بفریبد گواه را
روزی چنان بگریم ازین غم که اشک من
ز آن خاک آستان بدماند گیاه را
گر بشنود جفا که تو در شهر می کنی
خسرو بی اغیان نفرستد سپاه را
شد سالها که بنده تست اوحدی دریغ
کز حال بندگان خبری نیست شاه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş