غزل شمارهٔ ۳۱۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
نی بین که چون به درد فغانی همی کند
هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند
او را همی زنند به صد دست در جهان
وز زیر لب دعای جهانی همی کند
سر بسته سر سینه عشق بی نوا
از نی شنو که راست بیانی همی کند
بادیش در سرست و هوایی همی پزد
دستیش بر دلست و فغانی همی کند
راهی همی زند دل عشاق را وزان
بر چهره شان ز اشک نشانی همی کند
گاه از گرفت و گیر بلایی همی کشد
گه با گشاد و بست قرانی همی کند
هر ساعتیش راه روان می دهند و او
دم در کشیده جذب روانی همی کند
آن بی زبان پردهن ساده بین که چون
هر دم حکایتی به زبانی همی کند
دف هر زمان چو نی سرانگشت می گزد
زان فتنها که نی به زمانی همی کند
در جان نشست هر چه ز دل گفت دم بدم
صید دلی و غارت جانی همی کند
چون اوحدی ز زخم پراگنده پیر شد
و آن پیر بین که کار جوانی همی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş