غزل شمارهٔ ۳۶۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید
ولی امید می دارم که روزی گل به بار آید
رفیقان هر زمان گویند عاقل باش و کاری کن
خود از آشفته ای چون من نمیدانم چه کار آید
ز تیر خسروان مجروح گردند آهوان لیکن
بدین قوت نپندارم که زخمی بر شکار آید
ز سودای کنار او کنارم شد چو دریایی
نه دریایی که رخت من ز موجش با کنار آید
گر او صدبار بر خاطر پسندد راضیم لیکن
بدان خاطر نمیباید پسندیدن که بار آید
همه شب ز انتظار او دو چشمم باز و می ترسم
که خوابم گیرد آن ساعت که دولت در گذار آید
بکوش ای اوحدی یک چند اگر مقصود میجویی
کسی کش پای رفتن هست ننشیند که یار آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş