غزل شمارهٔ ۳۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای غم عشق تو یار غار ما
جز غمت خود کس نزیبد یار ما
کار ما با غم حوالت کرده ای
نی به این ها برنیاید کارما
در ازل جان دل به مهرت داد و این
تا ابد مهریست بر رخسار ما
ما همان اقرار اول می کنیم
گر دو گیتی می کنند انکار ما
ساقی از رندان حریفی را بخوان
تا به می بفروشد این دستار ما
می بیار و خرقه ما را بکن
تا ببیند مدعی زنار ما
علم نیک و بد چو جای دیگرست
این تفاوت چیست در پندار ما
زاهدان فردا چه گویندار خدای
سهل گیرد کار برخمار ما
تا رضای او نباشد اوحدی
توبه بی کارست و استغفار ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş