غزل شمارهٔ ۴۳۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
بباد صبا گفتم از شوق دوش
که درکارم ار میتوانی بکوش
نشانی از آن نوشدارو بیار
که سودای او بردم از مغز هوش
نه زان گونه تلخست کام دلم
که شیرین توان کردن او را بنوش
رفیقا مکن پر نصیحت که من
ندارم دماغ نصیحت نیوش
مرا آتش عشق در اندرون
ز خامی بود گر نیایم به جوش
مکن دورم از باده خوردن که باز
مرا تازه عهدیست با می فروش
دو چشم من از عشق او چون پرست
لبم گر بخوشد ز غم گو بخوش
چو آگه شوی از شب بیدلی
به روزش مرنجان و رازش بپوش
بهل تا روم بر سر عشق من
چو من رفتم آنگه ز پی می خروش
به کام بداندیش گشت اوحدی
که بر نیک خواهان نمیکرد گوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş