غزل شمارهٔ ۵۳۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
مرا مجال نباشد که یار او باشم
مگر همین که به دل دوستار او باشم
اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی
هنوز در دو جهان شرمسار او باشم
مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی
بهل که عاشق مسکین زار او باشم
چو خاک بر درش افتاده ام بدان امید
که او گذر کند و در گذار او باشم
گمان مبر که کنم رغبت بهشت مگر
به شرط آنکه هم اندر جوار او باشم
ز خون دیده کنارم پرست هر دم و نیست
امید آنکه دمی در کنار او باشم
دیار خویش رها کرده ام بدان سودا
که چون اجل برسد در دیار او باشم
کفن سیاه کنم روز مرگ تا باری
پس از وفات همان سوکوار او باشم
کجا به اوحدی امید در توانم بست
من شکسته که امیدوار او باشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş