غزل شمارهٔ ۵۵۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
جای آن دارد که من بر دیدها جایت کنم
رایگان باشی اگر جان در کف پایت کنم
پسته حیران آید و شکر به تنگ آید ز شرم
چون حدیث پسته تنگ شکر خایت کنم
گر چه شد فرسوده عقل من ز دست زلف تو
آفرین بر دست زلف عقل فرسایت کنم
بر دل و بر دیده من گر کنی حکم ای پسر
دیده را مزدور و دل را کارفرمایت کنم
خویش را دیوانه سازم تا بدین صحبت مگر
خلق را در حلقه زلف سمن سایت کنم
رای رای تست هر حکمی که می خواهی بکن
چون مرا روی تو باید خدمت رایت کنم
اوحدی گر دل به دست چشم مستت داد من
جان فدای حسن روی عالم آرایت کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş