غزل شمارهٔ ۶۰۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
تا برگذشت پیشم باز آن پری خرامان
نقش مرا فرو شست از لوح نیک نامان
ای همرهان به منزل گر بازگشت باشد
با قوم ما بگویید احوال دل به دامان
زین پیش جمع بودم و اکنون نمی گذارد
دستم به کار دانش پایم بزیر دامان
خواری کند پیاپی و آنگاه بر چه دلها
یاری کند دمادم و آنگاه با کدامان
در آتشم بسوزد هر ساعتی ولیکن
بی حاصلست گفتن اسرار خود به خامان
ذوق تمام دارد گفتار من ولیکن
نیکو نمی نشیند در طبع ناتمامان
روزی رقیب خود را گر بر گذر بینی
چندین لگد مزن گو در کار پست نامان
ای اوحدی چه جویی از عشق نام نیکو
کز عشق هیچ کس را کاری نشد به سامان
از جور او شکایت چندین مکن که این جا
بسیار جور بینی از خواجه بر غلامان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş