غزل شمارهٔ ۶۳۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
نفسم گرفت ازین غم نفسی هوای من کن
گره ام فتاد بر دمبه دمی دوای من کن
دگری بهای خویش ار نستاند از تو بوسه
تو ز بوسه هر چه داری همه در بهای من کن
نه رواست زشت کردن به جزای خوبکاران
دل من چه کرد با تو تو همان بجای من کن
چو ز گردنم گشودی گره دو دست سیمین
سر زلف عنبرین را همه بند پای من کن
دل این بهانه جویان بگریزد از غم تو
تو حوالت غم خود به در سرای من کن
چه زنی به تیغ و تیرم چو بخواهم از تو بوسی
رخ چون سپر که داری سپر بلای من کن
به دو روز آشنایی چه نهی سپاس بر من
رخت آشناست حالی دلت آشنای من کن
همه پیرهن قبا شد ز غم تو بر تن من
تو ز ساعد و بر خود کمر و قبای من کن
چو بلای اوحدی را ز سر تو دور کردم
همه عمر تا تو باشی برو و دعای من کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş