غزل شمارهٔ ۶۴۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دشمن دون گر نگفتی حال من
خود به گفتی چشم مالامال من
هر شبی از چرخ نیلی بگذرد
نالهای این تن چون نال من
حال من چون خال مشکین تیره شد
در فراق یار مشکین خال من
کاشکی آن روی فرخ می نمود
تا ازو فرخنده گشتی فال من
روز عمرم شب شد و پیدا نگشت
روز این شبهای همچون سال من
بر دل ریشم دلیلی روشنست
راستی را پشت همچون سال من
مرغ او بودم چرا برمی تپم
گر نزد تیر بلا بر بال من
کاشکیدستم به مالی می رسید
کز برای دوست گشتی مال من
وه که روز اوحدی بی روی دوست
شد سیه چون نامه اعمال من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş