غزل شمارهٔ ۶۴۳
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به من
آن فراق اندیش روزی باز پیوستی به من
همچو ماهی صید آن ماهم که روزی بیست بار
زلف چون دامش در اندازد همی شستی به من
گر سر زلفش به دست من رسیدی گاه گاه
کی رسیدی محنت ایام را دستی به من
گفتمش روزی که از وصل تو کی من برخورم
گفت با چندین بلندی کی رسد پستی به من
گر مجالی بودی اندر خانه وصلش مرا
پرتوی از روزن مهرش فرو جستی به من
ورنه چشم مست او را زلف او یار آمدی
این خرابی کی رسیدی از چنان مستی به من
اوحدی بی مهرش ار بودی زمانی کافرم
گر به مسمار وفاقش چرخ بر بستی به من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş