غزل شمارهٔ ۷۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
گرچه صد بارم برانند از برت
بر نمی دارم سر از خاک درت
تا ابد منظور جانی زانکه دل
در ازل کرد این نظر بر منظرت
زاهد از سر تو ز آن رو غافلست
کو نمی بیند به محراب اندرت
هر صباحی تازه گردد جان ما
از نسیم طره جان پرورت
همچو جان وصل تو ما را در خورست
گر چه جان ما نباشد در خورت
هر چه بود اندر سر کار تو شد
خود به چیزی در نمی آید سرت
شیر گیران پلنگ انداز را
کرد عاجز پنجه زور آورت
بر نگیرد سر ز خط امر تو
هر که شد چون اوحدی فرمان برت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş