غزل شمارهٔ ۷۷۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ببر دل از همه خوبان اگر خردمندی
به شرط آنکه در آن زلف دلستان بندی
هر آن نظر که به دیدار دوست کردی باز
ضرورتست که از دیگران فرو بندی
اگر به تیغ تو را می توان برید از دوست
حدیث عشق رها کن که سست پیوندی
و گر چو شمع نمی گردی از غمش بنشین
که پیش اهل حقیقت به خویش می خندی
هزار نامه به خون جگر سیه کردم
هنوز قاصرم از شرح آرزومندی
بیا که جز تو نظر بر کسی نیفگندم
به خشم اگر چه مرا از نظر بیفگندی
ز بندگی به جفایی چگونه برگردم
که گر به تیغ زنی هم چنان خداوندی
به طیره گر تو مرا صد جواب تلخ دهی
هنوز تلخ نباشد که سر بسر قندی
نشاند تخم وفای تو اوحدی در دل
اگر چه شاخ نشاطین ز بیخ برکندی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş