غزل شمارهٔ ۸۰۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
سنت آنست که خاک کف پایش باشی
فرض واجب که به فرمان و برایش باشی
گر نخواهی که به حسرت سر انگشت گزی
در پناه رخ انگشت نمایش باشی
ماه را دیدم و گفتم تو بگیری جایش
بازگفتم تو نه آنی که به جایش باشی
گرهی بازکن از بند دو زلفش به نیاز
ای دل آنروز که در بند گشایش باشی
اوحدی دست بدار از سخن دوست که او
به وفا سر ننهد گر تو خدایش باشی
گر به رنج غم او کوفته گردی صد بار
بوی آن نیست که در صحن سرایش باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş