غزل شمارهٔ ۸۲۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
زهی نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلی
اگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی
ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری نمیدانم
که شب را روز گردانم بواویلاه و واویلی
اگر چشمم چنین گرید میان خاک کوی تو
ز اشک او همی ترسم که در شهر اوفتد سیلی
به امید تو میباشم من شوریده سر لیکن
کجا با آن چنان رتبت به درویشان کند میلی
به قتلم وعده ها دادی و کشتن بیمها آری
ز قتل من چه اندیشی که چون من کشته ای خیلی
به لطفم پرسشی میکن که از جور تو دارم من
شبی تاریک چون مویی نهاری تیره چون لیلی
گرفتم ز اوحدی یکروز جرمی در وجود آمد
ز احسان تو آن زیبد که بر جورش کشی ذیلی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş