غزل شمارهٔ ۸۸۳
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
گفتم از عشق توسرگشته چو گویم تو چه گویی
گفت چوگان که زد آخر که تو سر گشته چو گویی
گفتم آرام دلم نیست ز عشق تو چه درمان
گفت درمان تو آنست که آرام نجویی
گفتم آشفته آن چشم خوشم مرحمتی کن
گفت رحمت هم ازو جوی که آشفته اویی
گفتم از هجر لبت روی به خونابه بشستم
گفت اگر بشنوی از وصل لبم دست بشویی
گفتم این تازه تنم کهنه شد از بار ملامت
گفت روزی دو ملامت بکش ار عاشق اویی
گفتمش روی من از فرقت روی تو چو زر شد
گفت اگر نیستی احول چه بری نام دو رویی
گفتمش خسته دلم یاوه شد اندر سر زلفت
گفت شرطیست که با من سخن یاوه نگویی
گفتم آن عهد تو می بینم و بسیار نپاید
گفت اندر پیم آن به که تو بسیار نپویی
گفتم آن سیب زنخدان تو خواهم که ببویم
گفت ترسم بگزی سیب زنخدان چو به بویی
گفتمش مویه کنانم شب تاریک ز هجرت
گفت می بینمت انصاف که باریک چو مویی
گفتم ای سنگدل از ناله زارم حذری کن
گفت از سنگ دل من تو حذر کن که سبویی
گفتم از هندوی زلف تو چه بدها که ندیدم
گفت نیکوست رخ من تو نگه کن به نکویی
گفتمش اوحدی سوخته یکتاست به مهرت
گفت یکتا نشود تا نکند ترک دو تویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş