قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

پ پروین اعتصامی
0 Altın Yaprak
اگر روی طلب زایینه معنی نگردانی فساد از دل فروشویی غبار از جان برافشانی هنر شد خواسته تمییز بازار و تو بازرگان طمع زندان شد و پندار زندانبان تو زندانی یکی دیوار ناستوار بی پایه ست خود کامی اگر بادی وزد ناگه گذارد رو به ویرانی درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی به چشم از معرفت نوری بیفزای ار نه بیچشمی به جان از فضل و دانش جامه ای پوش ار نه بیجانی بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپویی چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی به نرد زندگانی مهره های وقت و فرصت را همه یکباره میبازی نه میپرسی نه میدانی ترا پاک آفرید ایزد ز خود شرمت نمی آید که روزی پاک بودستی کنون آلوده دامانی از آنرو میپذیری ژاژخاییهای شیطان را که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت بداند دیو کز شاگردهای این دبستانی چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رایی چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی مزن جز خیمه علم و هنر تا سربرافرازی مگو جز راستی تا گوش اهریمن بپیچانی زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن بسی زیبنده تر بود از قبای ننگ عریانی همی کندی در و دیوار بام قلعه جان را یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی ز خود بینی سیه کردی دل بیغش ز خودبینی ز نادانی در افتادی درین آتش ز نادانی چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی عصا را اژدها بایست کردن شعله را گلزار تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی چرا تا زر و داروییت هست از درد بخروشی چرا تا دست و بازوییت هست از کار و امانی چو زرع و خوشه داری از چه معنی خوشه چینستی چو اسب و توشه داری از چه اندر راه حیرانی چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیره هستی تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی تو خواهی دردها درمان کنی اما به بیدردی تو خواهی صعبها آسان کنی اما به آسانی بیابانیست تن پر سنگلاخ و ریگ سوزنده سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی چو نورت تیرگیها را منور کرد خورشیدی چو در دل پرورانیدی گل معنی گلستانی خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی بنور افزای ناید هیچگاه از نور تاریکی به نیکی کوش هرگز ناید از نیکی پشیمانی تو اندر دکه دانش خریداری و دلالی تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی همی در هم کشی ابروی چون گویند ثعبانی چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی نگردد با تو تقوی دوست تا همکاسه آزی نباشد با تو دین انباز تا انباز شیطانی بدانش نیستی نام آور و منعم بدیناری بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان از آنرو گه سپیدی گه سیاهی گاه الوانی جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رایی جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی پلنگ اندر چرا خور یوز در ره گرگ در آغل تو چوپان نیستی بهر تو عنوانست چوپانی قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی نه زربفتی نه دیبایی نه کرباسی نه کتانی برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش ز علم و تربیت بهتر چه صابونی چه اشنانی ز جوی علم دل را آب ده تا بر لب جویی ز خوان عقل جان را سیر کن تا بر سر خوانی روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی بغیر از درگه اخلاص بر هر درگهی خاکی بغیر از کوچه توفیق در هر کو بجولانی بصحرای وجود اندر بود صد چشمه حیوان گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی مکن فرصت تبه غواص مروارید و مرجانی همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی ندیدی لاشه های مطبخ خونین شهرت را اگر دیدی چرا بر سفره اش هر روز مهمانی نکو کارت چرا دانند بدرای و بداندیشی سبکبارت چرا خوانند زیر بار عصیانی بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسایی برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املایی هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی درین گلزار نتوانی نشستن جاودان پروین همان به تا که بنشستی نهالی چند بنشانی

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.