شمارهٔ ۵۹ - دکان ریا
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
این چنین خواندم که روزی روبهی
پایبند تله گشت اندر رهی
حیله روباهی اش از یاد رفت
خانه تزویر را بنیاد رفت
گرچه ز آیین سپهر آگاه بود
هرچه بود آن شیر و این روباه بود
تیره روزش کرد چرخ نیل فام
تا شود روشن که شاگردی ست خام
با همه تردستی از پای اوفتاد
دل به رنج و تن به بدبختی نهاد
گرچه در نیرنگ سازی داشت دست
بند نیرنگ قضایش دست بست
حرص با رسواییش همراه کرد
تیغ ذلت ناخنش کوتاه کرد
بود روز کار و یارایی نداشت
بود وقت رفتن و پایی نداشت
آهنی سنگین دمش را کنده بود
مرگ را می دید اما زنده بود
می فشردی اشکم ناهار را
می گزیدی حلقه و مسمار را
دام تأدیب است دام روزگار
هرکه شد صیاد آخر شد شکار
ماکیان ها کشته بود این روبهک
زان سبب شد صید روباه فلک
خیرگی ها کرده بود این خودپسند
خیرگی را چاره زندان ست و بند
ماکیانی ساده از ده دور گشت
بر سر آن تله و روبه گذشت
از بلای دام و زندان بی خبر
گفت زان کیست این ایوان و در
گفت روبه این در و ایوان ماست
پوستین دوزیم و این دکان ماست
هست ما را بهتر از هر خواسته
اندرین دکان دمی آراسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم
می فروشیم این دم پرپشم را
باز کن وقت خریدن چشم را
گر دم ما را خریداری کنی
همچو ما یک عمر طراری کنی
گر ز مهر این دم ببندیمت به دم
راه را هرگز نخواهی کرد گم
گر ز رسم و راه ما آگه شوی
ماکیانی بس کنی روبه شوی
گر که بربندی در چون و چرا
سودها بینی در این بیع و شریٰ
باید آن دم کژت کندن ز تن
وین دم نیکو به جایش دوختن
ماکیان را این مقال آمد پسند
گفت برگو دمت ای روباه چند
گفت باید دید کالا را نخست
ورنه این بیع و شریٰ ناید درست
گر خریداری درآی اندر دکان
نرخ آنگه پرس از بازارگان
ماکیان را آن فریب از راه برد
راست اندر تله روباه برد
کاش می دانست روبه ناشتاست
وان نه دکان است دکان ریاست
تا دهن بگشود بهر چندوچون
چنگ روباه از گلویش ریخت خون
آن دل فارغ ز خون آکنده شد
وان سر بی باک از تن کنده شد
ره ندیده روی بر راهی نهاد
چشم بسته پای در چاهی نهاد
هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت
هم گذشت از کار دم هم سر گذاشت
بر سر آن است نفس حیله ساز
که کند راهی سوی راه تو باز
تا در آن ره سر بپیچاند تو را
وندر آن آتش بسوزاند تو را
اهرمن هرگز نخواهد بست در
تا تو را می افتد از کویش گذر
در جوارت حرص زان دکان گشود
که تو بربندی دکان خویش زود
تا شوی بیدار رفتست آنچه هست
تا بدانی کیستی رفتی ز دست
با مسافر دزد چون گردید دوست
زاد و برگ آن مسافر زان اوست
گوهر کان هویٰ جز سنگ نیست
آب ورنگش جز فریب و رنگ نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş