شمارهٔ ۱۱۷ - کودک آرزومند
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
دی مرغکی بمادر خود گفت تا بچند
مانیم ما همیشه بتاریک خانه ای
من عمر خویش چون تو نخواهم تباه کرد
در سعی و رنج ساختن آشیانه ای
آید مرا چو نوبت پرواز بر پرم
از گل بسبزه ای و ز بامی بخانه ای
خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی
کودک نگفت جز سخن کودکانه ای
آگاه و آزموده توانی شد آن زمان
کگه شوی ز فتنه دامی و دانه ای
زین آشیان ایمن خود یادها کنی
چون سازد از تو حوادث نشانه ای
گردون بر آن رهست که هر دم زند رهی
گیتی بر آن سر است که جوید بهانه ای
باغ وجود یکسره دام نوایب است
اقبال قصه ای شد و دولت فسانه ای
پنهان بهر فراز که بینی نشیبهاست
مقدور نیست خوشدلی جاودانه ای
هر قطره ای که وقت سحر بر گلی چکد
بحری بود که نیستش اصلا کرانه ای
بنگر به بلبل از ستم باغبان چه رفت
تا کرد سوی گل نگه عاشقانه ای
پرواز کن ولی نه چنان دور ز آشیان
منمای فکر و آرزوی جاهلانه ای
بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند
غیر از تو هیچ نیست تو اندر میانه ای
ای نور دیده از همه آفاق خوشتر است
آرامگاه لانه و خواب شبانه ای
هر کس که توسنی کند او را کنند رام
در دست روزگار بود تازیانه ای
بسیار کس ز پای در آورد اسب آز
آن را مگر نبود لگام و دهانه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş