شمارهٔ ۳۴ - پایه و دیوار
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
گفت دیوار قصر پادشهی
که بلندی مرا سزاوار است
هر که مانند من سرافرازد
پایدار و بلند مقدار است
فرخم زان سبب که سایه من
جای آسایش جهاندار است
نقش بام و درم ز سیم و زر است
پرده ام از حریر گلنار است
در پناه من ایمن است ز رنج
شاه گر خفته یا که بیدار است
سوی من دزد ره نیابد از آنک
تا کمند افکند گرفتار است
همگی بر در منند گدای
هر چه میر و وزیر و سالار است
قفل سیمم بنزد سیمگر است
پرده اطلسم ببازار است
با منش هیچ حیله در نگرفت
گرچه شبگرد چرخ غدار است
باد و برفم بسی بخست و هنوز
قوت و استقامتم یار است
من ز تدبیر خود بلند شدم
هر که کوته نظر بود خوار است
نیکبخت آنکه نیتش نیکوست
نیکنام آنکه نیک رفتار است
قرنها رفت و هیچ خم نشدم
گرچه دایم بپشت من بار است
اثر من بجای خواهد ماند
زانکه محکم ترین آثار است
پایه گفت اینقدر بخویش مناز
در و دیوار و بام بسیار است
اندر آنجا که کار باید کرد
چه فضیلت برای گفتار است
نشنیدی که مردم هنری
هنر و فضل را خریدار است
معرفت هر چه هست در معنی است
نه درین صورت پدیدار است
گرچه فرخنده است مرغ همای
چونکه افتاد و مرد مردار است
از تو کار تو پیشرفت نکرد
نکته دیگری درین کار است
همه سنگینی تو روی من است
گر جوی گر هزار خروار است
تو ز من داری این گرانسنگی
پیکر بی روان سبکسار است
همه بر پای از ثبات منند
هر چه ایوان و بام و انبار است
گرچه این کاخ را منم بنیاد
سخن از خویش گفتنم عار است
کارها را شمردن آسان است
فکر و تدبیر کار دشوار است
بار هر رهنورد یکسان نیست
این سبکبار و آن گرانبار است
هر کسی را وظیفه و عملی است
رشته ای پود و رشته ای تار است
وقت پرواز بال و پر باید
که نه این کار چنگ و منقار است
همه پروردگان آب و گلند
هر چه در باغ از گل و خار است
عافیت از طبیب تنها نیست
هر ز دارو هم از پرستار است
هر کجا نقطه ای و دایره ایست
قصه ای هم ز سیر پرگار است
رو که اول حدیث پایه کنند
هر کجا گفتگوی دیوار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş