شمارهٔ ۷۲ - روح آزاد
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
تو چو زری ای روان تابناک
چند باشی بسته زندان خاک
بحر مواج ازل را گوهری
گوهر تحقیق را سوداگری
واگذار این لاشه ناچیز را
در نورد این راه آفت خیز را
زر کانی را چه نسبت با سفال
شیر جنگی را چه خویشی با شغال
باخرد صلحی کن و رایی بزن
کژدم تن را بسر پایی بزن
هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست
گوش هستی را چنین آویزه نیست
تو یکی تابنده گوهر بوده ای
رخ چرا با تیرگی آلوده ای
تو چراغ ملک تاریک تنی
در سیاهی ها چو مهر روشنی
از نظر پنهانی از دل نیستی
کاش میگفتی کجایی کیستی
محبس تن بشکن و پرواز کن
این نخ پوسیده از پا باز کن
تا ببینی کآنچه دید ماسواست
تا بدانی خلوت پاکان جداست
تا بدانی صحبت یاران خوشست
گیر و دار زلف دلداران خوشست
تا ببینی کعبه مقصود را
بر گشایی چشم خواب آلود را
تا نمایندت بهنگام خرام
سیرگاهی خالی از صیاد و دام
تا بیاموزند اسرار حقت
تا کنند از عاشقان مطلقت
تا تو پنهان از تو چون و چندهاست
عهدها میثاقها پیوندهاست
چند در هر دام باید گشت صید
چند از هر دیو باید دید کید
چند از هر تیغ باید باخت سر
چند از هر سنگ باید ریخت پر
مرغک اندر بیضه چون گردد پدید
گوید اینجا بس فراخ است و سپید
عاقبت کان حصن سخت از هم شکست
عالمی بیند همه بالا و پست
گه پرد آزاد در کهسارها
گه چمد سر مست در گلزارها
گاه بر چیند ز بامی دانه ای
سر کند خوش نغمه مستانه ای
جست و خیز طایران بیند همی
فارغ اندر سبزه بنشیند دمی
بینوایی مهره ای تابنده داشت
کاز فروغش دیده و دل زنده داشت
خیره شد فرجام زان جلوه گری
بردش از شادی بسوی گوهری
گفت این لعلست از من میخرش
گفت سنگست این چه خوانی گوهرش
رو که این ما را نمی آید بکار
گر متاعی خوبتر داری بیار
دکه خر مهره جای دیگر است
تحفه گوهر فروشان گوهر است
برتری تنها برنگ و بوی نیست
آینه جان از برای روی نیست
تا نداند دخل و خرجش چند بود
هیچ بازرگان نخواهد برد سود
چشم جانرا بی نگه دیدارهاست
پای دل را بی قدم رفتارهاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş