شمارهٔ ۳۹ - توانا و ناتوان
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
در دست بانویی به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که میرسیم تو با ما چه می کنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چه می کنی
هر پارگی به همت من میشود درست
پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی
در راه خویشتن اثر پای ما ببین
ما را ز خط خویش مجزا چه می کنی
تو پایبند ظاهر کار خودی و بس
پرسندت ار ز مقصد و معنی چه می کنی
گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم
چون روز روشن است که فردا چه می کنی
جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ
با این گزاف و لاف در آنجا چه می کنی
خودبین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم
پیش هزار دیده بینا چه می کنی
پندار من ضعیفم و ناچیز و ناتوان
بی اتحاد من تو توانا چه می کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş