ای قافله سالار دلی را دریاب افتاده جدا ز منزلی را دریاب ای پیشرو قافله از سیل سرشک پس مانده ی پای در گلی را دریاب
دل خوش شودت ز مشکل ما مشکل ز تو خوش شود دل ما
ای برده رشح جام تو جمشید را ز هوش وی داده نور رای تو خورشید را ضیا لب بسته ام ز دعوی اخلاص ز آنکه هست اظهار دوستی به زبان نوعی از ریا…
بود که درگذرند از گناهکاری ما که بیش از گنه ماست شرمساری ما شدت چه زود فراموش عهد یاری ما به یاری تو نه این بود امیدواری ما…
جانم بلب است و عشق در جانم باز پیمانه پر و بر سر پیمانم باز می میرم و باز در خیال یارم جان می دهم و به فکر جانانم باز
یادم کن از آن کو چو ز بیداد تو رفتم تا غیر نگوید که من از یاد تو رفتم
ای دلبری کز دلبران همتا نمی بینم تو را از من نمی گیرد کران غم تا نمی بینم تو را از بس که وقت دیدنت از شوق بی خود می شوم می بینمت وز بی خودی گویا نمی بینم تو را…
خوشا کسی که کباب و شراب با تو خورد شراب با تو بنوشد کباب با تو خورد شود به ذایقه چون شهد ناب شیرینش اگر کسی به مثل زهر ناب با تو خورد…
آن جفا پیشه که منعش ز جفا نتوان کرد چه توان کرد که منع دل ما نتوان کرد آن که در خیل نکویان نتوان یافت چو او به جفایی که کند ترک وفا نتوان کرد…
نه مهر خوبی روی ترا نه مه دارد خدا ز چشم بدت ای پسر نگه دارد ترا ز ده نگذشته است سال و مهر رخت هزار طعنه به ماه چهارده دارد…
مگر از سینه ی من دل برآید از این دل ورنه غم مشکل برآید برآید گر ز تن جان ز آرزویت کیم این آرزو از دل برآید…
دانی که از هجران تو بر ما چه شب ها بگذرد یک شب ز هجر چون تویی گر بر تو چون ما بگذرد هر جا که روزی دیده ام کان سرو بالا بگذرد هر روز آنجا بگذرم شاید که آنجا بگذرد…
مرا با یار خود ای کاش بگذارند و کار خود که من از گفته ی یاران نگویم ترک یار خود نکردم در دیار خود چو شکر وصل یار خود شدم از یار خود مهجور و هم دور از دیار خود…
گر ناله ی زارم اثری داشته باشد شام شب تارم سحری داشته باشد جایی نکند غیر سر کوی تو پرواز گر مرغ دلم بال و پری داشته باشد…
چند روزی از سر کویت سفر خواهیم کرد چندی از کوی تو رفع دردسر خواهیم کرد جای نان اندر بغل خواهیم لخت دل نهاد جای آب اندر سبو خون جگر خواهیم کرد…
15 / 364 gösteriliyor