شمارهٔ ۱۵
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
از بهر یار دیده به کار است بس مرا
چشم از برای دیدن یار است بس مرا
زین نقشهای نغز در آینده در خیال
نقشی که بست نقش نگار است بس مرا
گردی ز کوی یار بیار ای نسیم صبح
کان توتیای دیده ی تار است بس مرا
آن غرقه ی محیط ملالم که تا ابد
در خاطر آنچه نقش کنار است بس مرا
از درد و داغ آنچه بگویی رفیق هست
چیزی که نیست صبر و قرار است بس مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş