شمارهٔ ۱۵۹
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
از جان بهر صد بار اگر گویند جانی ای پسر
جان را اگر جان دگر باشد تو آنی ای پسر
نادر بود از دلبران هم دلربا هم جان ستان
دل می ربایی ای جوان جان می ستانی ای پسر
می ریزم از چشم تر لخت دل و خون جگر
از حق نمی رنجی اگر نامهربانی ای پسر
هر دم به هر خودکامه ای فرسایی از نو خامه ای
ورمن نویسم نامه ای هرگز نخوانی ای پسر
نه نخل را هست ای تری نه سرو را این دلبری
نخل جوانی ای پری سرو روانی ای پسر
این است اگر بیداد و بس ترسم نماند زنده کس
روزی که از اهل هوس عاشق بدانی ای پسر
عشق رفیق از راستان بشنو که باشد راست آن
نشنیده ای زین داستان به داستانی ای پسر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş