شمارهٔ ۲۲۱
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
بود صیاد خوشدل تا من ناشاد می نالم
خوش است از ناله من چون دل صیاد می نالم
به گوش او رساند باد مشکل ناله ام اما
به این امیدواری هرچه باداباد می نالم
نمی بندم زبان از ناله آن مرغ نوآموزم
که می ترسم رود نالیدنم از یاد می نالم
گشاید بندم از پا تا ننالم من از این غافل
که پندارم ز دامم می کند آزاد می نالم
نبندد گر زبانم شوق دیدارش به راه او
بود تا بر زبانم قوت فریاد می نالم
به من عهد و وفا بندد که تا بندم لب از ناله
نمی داند که من بی عهد و بی بنیاد می نالم
نمی نالم برای دادخواهی بر سر راهش
من از ذوق کمال یار کز بیداد می نالم
رفیق از من نمی پرسد کسی بهر چه می نالی
تمام عمر اگر در این خراب آباد می نالم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş