شمارهٔ ۲۷۷
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو
کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو
دلربایی نه لباسی است به قد همه کس
این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو
بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
تو در آغوشی که آیی که ندارد هرگز
غیر پیراهن تو راه به پیرامن تو
چه بود بهره ی گلچین ز تو ای گلبن ناز
که صبا دست تهی می رود از گلشن تو
تا بگردن همه عشق است دلا وادی عشق
مرو آنجا که بود خون تو بر گردن تو
اگر اینست سخن کس ننهد گوش رفیق
به سخن گفتن بلبل ز سخن گفتن تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş