شمارهٔ ۳۹
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
درد من از تو دوا گشت نگشت
کام من از تو روا گشت نگشت
یار ما یار بما گشت نگشت
یا به ما اهل وفا گشت نگشت
آنکه یک لحظه نشد همدم من
یکدم از غیر جدا گشت نگشت
دوست با من ز وفا بود نبود
دشمن او ز جفا گشت نگشت
یکدم آن عقده گشای دل من
از دلم عقده گشا گشت نگشت
زیر بار غم او چون قد من
قامت غیر دو تا گشت نگشت
کس چو مجنون به ره عشق رفیق
عاشق سر به هوا گشت نگشت
او چو من سر به هوا بود نبود
او چو من بی سر و پا گشت نگشت
عشق خوبان آفت جان و دل است
عشق ورزیدن به خوبان مشکل است
جان سپردم در غم خوبان و باز
همچنانم دل به ایشان مایل است
کاش داند حال من در عشق خویش
آن تغافل پیشه کز من غافل است
نیست از جور توام پای گریز
بر سر کوی توام پا در گل است
در دل من آرزوی وصل یار
فکر بی حاصل خیال باطل است
دوری از یاران و مهجور از دیار
بر تو آسانست بر من مشکل است
خواجه اش را نیست لطف ارنه رفیق
بنده ی قابل غلام مقبل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş