شمارهٔ ۶
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
شب هجران همه دیدند یاران حال زارم را
یکی از حال زار من نکرد آگاه یارم را
نباشد غیر برگ زرد و نارد جز بر حسرت
نهال آرزویم را و نخل انتظارم را
مکن آشفته آن زلف پریشان را چنین تا کی
کنی آشفته روزم را پریشان روزگارم را
چنان باشد که از جنت مرا در دوزخ اندازند
به گلشن گر برد باد از سر کویش غبارم را
رفیق از دیده بارد اشک چون باران شب هجران
ببیند هر که اشک چشم و چشم اشکبارم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş