غزل شمارهٔ ۶۱
ر رضیالدین آرتیمانی
0
Altın Yaprak
آنچه من از تو خدا می بینم
همه جا خوف و رجا می بینم
با وجود همه نومیدیها
همه امید روا می بینم
پای تا سر همه عصیان و خطا
همه پاداش خطا می بینم
دیده بردوز ز خود تا بینی
کز کجٰا تا به کجا می بینم
با وجودی که تو را نتوان دید
من چه گویم که چه هٰا می بینم
از همه چیز تو را میشنوم
در همه چیز تو را می بینم
نیست جایی که نباشی آنجٰا
از سمک تا به سما می بینم
خسته دلها همه خرم دیدم
بسته درها همه وا می بینم
پا نهٰادم چو رضی در طلبت
سر خود در ته پا می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş