غزل شمارهٔ ۶۱
ع عراقی
0
Altın Yaprak
با درد خستگانت درمان چه کار دارد
با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد
از سوز بی دلانت مالک خبر ندارد
با عیش عاشقانت رضوان چه کار دارد
در لعل توست پنهان صدگونه آب حیوان
از بی دلی لب من با آن چه کار دارد
هم دیده تو باید تا چهره تو بیند
کانجا که آن جمال است انسان چه کار دارد
وهم از دهان تنگت هرگز نشان نیاید
با خاتم سلیمان شیطان چه کار دارد
جان من از لب تو مانا که یافت ذوقی
ورنه خیال جاوید با جان چه کار دارد
دل می تپد که بیند در دیده روی خوبت
ورنه برید زلفت پنهان چه کار دارد
عاشق گر از در تو نشنید مرحبایی
چون حلقه بر در تو چندان چه کار دارد
گر بر درت نیایم شاید که باز پرسند
پوسیده استخوانی با خوان چه کار دارد
در دل که عشق نبود معشوق کی توان یافت
جایی که جان نباشد جانان چه کار دارد
در دل غم عراقی و آنگاه عشق باقی
در خانه طفیلی مهمان چه کار دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş