غزل شمارهٔ ۷۵
ر رضیالدین آرتیمانی
0
Altın Yaprak
نتوان گذشتن آسان از آن کو
گل تا بگردن گل تا بزانو
از دست آن شست مشکل توان رست
صیاد ما را سخت است بازو
حرف خلاصی فکر محالی است
فکری دگر کن حرفی دگر گو
دل میربایند جان میستانند
شو خان به بازی شیران به بازو
زان مه که گاهی پهلوی غیر است
صد داغ داریم پهلو به پهلو
تا رو نهٰادیم در عٰالم عشق
با هر دو عالم گشتیم یکرو
از دوست نتوان ما را بریدن
ناصح تو مینال مشفق تو میگو
هم جان ستانند هم دلفریبند
آن زلف و کاکل آن چشم وابرو
گویی که بویی ز آن گل شنیدم
خود را نیٰابی یابی گران بو
چون به توان کرد عاشق به تدبیر
کی خوش توان کرد دندان به دارو
بی می خرابم بی جرعه مدهوش
زان لعل میگون زان چشم جادو
گفتم رضی را سر نه بدین در
کارش همین است در آن سر کو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş