گویی که گر بخواهم یک دانه شعر سازم کز شاخ های نظمش نقش ترنج روید هیهات گر بخواهی کز گه ترنج سازی در دل شکن که آن را جز تو کسی نبوید
برآمد یکی آرزو ملک را که بود اندر آن آرزو سال ها که دست وزارت به صدری رسید که گیرد سعود از رخش فال ها…
ای دوش فلک را علمت گشته ردا در گوش فلک ز جود و عدل تو ندا بادات فدا هر که به گیتی چو منست تا خلق جهانت همه باشند فدا
روی چون حاصل نکوکاران زلف چون نامه گنهکاران غمزه مانند آرزوی مضر در کمینگاه طبع بیماران…
ارزانی عشوه تو هستم صنما تا چون دل خسته به تو بستم صنما گر نیز ترا به دوستی نپرستم چون زلف تو خورشید پرستم صنما
سوار صبحدم هر روز کز مشرق برون تازد سپر برگیرد و شمشیر و با من جنگ آغازد به خون حنجرم خنجر بیالاید سحرگاهی به قصد خون به بالین هنرمندی دگر تازد…
ای کرده گران غمت سبکباری من خندان دو لبت ز گریه و زاری من دیوانه شدم دریغ هشیاری من ای خفته میازمای بیداری من
ای دل چو به تو چشم تو بهتر نگرد ترسم که ترا چو شمع چشمت بخورد از دیده بر آتش تو ریزم آبی تا از تو بلای چشم من در گذرد
قبول یافت ز هر هفت اختر آتش و آب وجیه گشت بهر هفت کشور آتش و آب ازین چهار مصدر که آخشیجانند قویترند همین دو مصدر آتش و آب…
چون زور ملک چرخ درآورد به زه از چرخ ملک بانگ برآورد که زه خم داد ز شست تیز و برداشت گره بگشاد گشاد او مسام دو زره
چون است که عشق اول از تن خیزد زو بر دل و تن هزار شیون خیزد آری بخورد زنگ همی آهن را هر چند که زنگ هم ز آهن خیزد
صدر جهان که شعله از نور رای تو بر نور آفتاب فلک برتری کند سرمایه شرف الدین علی که چرخ با همتش نزیبد اگر سروری کند…
گه رحیل چو بگذاشتم همی اسباب ز آب دیده همی گشت گرد من گرداب دل از وداع رفیقان چو دیگ بر آتش تن از غریو عزیزان چو مرغ در مضراب…
ای سرافرازی که بر خورشید چرخ شعله رایت سرافرازی کند کلک تو در نظم کار مملکت بر نفاذ تیغ طنازی کند…
از شیرینی چون به سخن بنشینی وز دو لب خود شکر به دامن چینی در بوسه مرا لب تو گوید بینی هرگز شکر لعل بدین شیرینی
15 / 166 gösteriliyor