بخش ۱۳ - حکایت
С Саади
0
Altın Yaprak
کسی گفت حجاج خون خواره ای است
دلش همچو سنگ سیه پاره ای است
نترسد همی ز آه و فریاد خلق
خدایا تو بستان از او داد خلق
جهاندیده ای پیر دیرینه زاد
جوان را یکی پند پیرانه داد
کز او داد مظلوم مسکین او
بخواهند و از دیگران کین او
تو دست از وی و روزگارش بدار
که خود زیر دستش کند روزگار
نه بیداد از او بهره مند آیدم
نه نیز از تو غیبت پسند آیدم
به دوزخ برد مدبری را گناه
که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه
دگر کس به غیبت پیش می دود
مبادا که تنها به دوزخ رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş