بخش ۲ - حکایت
С Саади
0
Altın Yaprak
مرا حاجیی شانه عاج داد
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من به نوعی دلش مانده بود
بینداختم شانه کاین استخوان
نمی بایدم دیگرم سگ مخوان
مپندار چون سرکه خود خورم
که جور خداوند حلوا برم
قناعت کن ای نفس بر اندکی
که سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو به خواهش روی
چو یک سو نهادی طمع خسروی
وگر خود پرستی شکم طبله کن
در خانه این و آن قبله کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş