بخش ۹ - حکایت
С Саади
0
Altın Yaprak
شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق بر فراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که بی حاصلی رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا به زاری بایست
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت گفت
چو دیدی کز آن روی بسته ست در
به بی حاصلی سعی چندین مبر
به دیباچه بر اشک یاقوت فام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان بر شکست
که من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری
شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگر چه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş