بخش ۹ - حکایت
С Саади
0
Altın Yaprak
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد
زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
که سلطان از این روزه گویی چه خواست
که افطار او عید طفلان ماست
خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صایم الدهر دنیاپرست
مسلم کسی را بود روزه داشت
که درمانده ای را دهد نان چاشت
وگرنه چه لازم که سعیی بری
ز خود بازگیری و هم خود خوری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş