بخش ۲۲ - در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان
С Саади
0
Altın Yaprak
مدر پرده کس به هنگام جنگ
که باشد تو را نیز در پرده ننگ
مزن بانگ بر شیرمردان درشت
چو با کودکان برنیایی به مشت
یکی پند می داد فرزند را
نگه دار پند خردمند را
مکن جور بر خردکان ای پسر
که یک روزت افتد بزرگی به سر
نمی ترسی ای گرگک کم خرد
که روزی پلنگیت بر هم درد
به خردی درم زور سرپنجه بود
دل زیردستان ز من رنجه بود
بخوردم یکی مشت زورآوران
نکردم دگر زور بر لاغران
الا تا به غفلت نخفتی که نوم
حرام است بر چشم سالار قوم
غم زیردستان بخور زینهار
بترس از زبردستی روزگار
نصیحت که خالی بود از غرض
چو داروی تلخ است دفع مرض
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş