بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او
С Саади
0
Altın Yaprak
به مجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی
مگر در سرت شور لیلی نماند
خیالت دگر گشت و میلی نماند
چو بشنید بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمند است ریش
تو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیف است نام من آنجا که اوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş