غزل شمارهٔ ۳۶
С Саади
0
Altın Yaprak
گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش
باز عالی همتم زاغ آشیانی گو مباش
بز نی ام در آخور قسمت گیاهی گو مرو
سگ نی ام بر خوانچه رزق استخوانی گو مباش
گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر
ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش
من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیم
گرد هر در می نگردم استخوانی گو مباش
چون طمع یک سو نهادم پایمردی گو مخیز
چون زبان اندر کشیدم ترجمانی گو مباش
وه که آتش در جهان زد عشق شورانگیز من
چون من اندر آتش افتادم جهانی گو مباش
در معنی منتظم در ریسمان صورت است
نی چو سوزن تنگ چشمم ریسمانی گو مباش
در بن دیوار درویشی چو خوابت می برد
سر بنه بر بام دولت نردبانی گو مباش
گر به دوزخ در بمانم خاکساری گو بسوز
ور بهشت اندر نیابم بوستانی گو مباش
من چی ام در باغ ریحان خشک برگی گو بریز
من کی ام در باغ سلطان پاسبانی گو مباش
سعدیا درگاه عزت را چه می باید سجود
گرد خاک آلوده ای بر آستانی گو مباش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş