غزل شمارهٔ ۴۴۰
С Саади
0
Altın Yaprak
کاش کان دل بر عیار که من کشته اویم
بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او
تا چه دید از من مسکین که ملول است ز خویم
لب او بر لب من این چه خیال است و تمنا
مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم
همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان
نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
هر کجا صاحب حسنی ست ثنا گفتم و وصفش
تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
دوش می گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد
می نداند که گرم سر برود دست نشویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş