حکایت شمارهٔ ۱۱
С Саади
0
Altın Yaprak
منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی که بر این واقف بود گفت
تو بر اوج فلک چه دانى چیست
که ندانى که در سرایت کیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş