حکایت شمارهٔ ۱۱
С Саади
0
Altın Yaprak
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده
دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند
دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز
در معانی این آیت که و نحن اقرب الیه من حبل الورید سخن به جایی رسانیده که گفتم
دوست نزدیکتر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش
گفتم ای سبحان الله دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور
فهم سخن چون نکند مستمع
قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş