حکایتِ شمارهٔ ۱۳
С Саади
0
Altın Yaprak
حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای
گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند گفت
هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طایی نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş