حکایت شمارهٔ ۱۳
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
وقتی شیخ طهارت می ساخت درویشی را بفرستاد تا آب آورد درویش دیر می آمد جماعتی کی حاضر بودند اعتراضی می کردند و انکار می نمودند کی راه نزدیک چرا دیر می آید چون آن درویش باز آمد شیخ آن داوری ایشان می دید گفت آن آب کی ما را بآن آب وضو می بایست ساخت هنوز از چشمه بیرون نیامده بود این درویش منتظر آن بود کی آن آب از چشمه بیرون آید چون آن آب بیرون آمد و آنجا رسید برگرفت و بیاورد و شما داوری مکنید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş