حکایت شمارهٔ ۳۴
С Саади
0
Altın Yaprak
مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را
چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه ای درم داد تا صرف کند بر زاهدان
گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم
گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است
گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی ستاند و آن که می ستاند زاهد نیست
ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار مر این شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست
زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş