حکایت شمارهٔ ۳۶
С Саади
0
Altın Yaprak
درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی گفتند
درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده
یکی از آن میان به طریق ظرافت گفت تو را هم چیزی بباید گفت
گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده ام به یک بیت از من قناعت کنید
همگنان به رغبت گفتند بگوی
گفت
من گرسنه در برابرم سفره نان
همچون عزبم بر در حمام زنان
یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند
صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می سازند
درویش سر بر آورد و گفت
کوفته بر سفره من گو مباش
گرسنه را نان تهی کوفته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş