حکایت شمارهٔ ۳۶
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند کی روزی شیخ قدس الله روحه العزیز در نشابور برنشسته می رفت بدر کلیسایی رسید اتفاق را روز یکشنبه بود جمله با شیخ گفتند ای شیخ می باید کی ایشان را ببینیم شیخ پای از رکاب بگردانید چون شیخ در رفت ترسایان پیش شیخ آمدند و خدمت کردند و همه به حرکت پیش شیخ بیستادند وحالتها برفت مقریان با شیخ بودند یکی گفت ای شیخ دستوری هست تا آیتی بخوانند شیخ گفت روا باشد مقریان آیتی خواندند ایشان را وقت خوش گشت و بگریستند شیخ برخاست و بیرون آمد یکی گفت اگر شیخ اشارت کردی همه زنارها بازکردندی شیخ گفت ما ایشان را زنار برنبسته بودیم تا بازگشاییم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş